تبليغاتX
غوغا
 

زمان از حضور تو شروع شد


 

 



1-  ولش کن حرف دنیا

 گور بابای...

لبهایت را بچسبان به...

 بگذار دنیا بداند عاشقت شده ام

***

2-  تو پر از صدای برف

من از همهمه ی سیب آورده ام ترفند لبخندهایی که...

 تو می توانی تمام حواست را به چشمهای خدا وصله بزنی و...

 گور بابای سیب

***

3-   چشمهایت را نبند خانه ام را گم می کنم

 دنیا توی بگراند چشمهای تو ایستاده است

 سبز  سبز

دیگر از تبر ها نمی ترسم

 دنیا جای امنیست.

***

4-  جهان خاکستر یست

دستهایت را بیاور  دستهایم را بگیر خورشید خواهیم کشید

***

*** درد من بزرگتر از ترانه های مدرنیست که گوش می کنی ...***


 

نوشته شده توسط م: شفیعی در پنجشنبه 3 فروردین1391 ساعت 10:59 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


باید تمام اتفاقت...

سلام مهربانان...

ببخشید طول کشید به روز بشم و سپاس به خاطر اینکه تو این مدت تنهام نذاشتین من نبودم ولی شماها بودین ممنونم به خاطر همه خوبی هاتون و لطفتون...

.................................

باید تمام اتفاقت درد باشد

تا پشت بودنهای تو یک مرد باشد

هر چند چنس مرد تو از خواب یا هم

گاهی شبیه مرده های سرد باشد

تو آسمان یک زنی صافی عجیب است

باید هوای تو کمی پر گرد باشد

یا هم تحمل کن تب زخم زبان را

تا حرفهایت بار یک ولگرد باشد

اینجا قمار بین ما ماندن و دنیاست

شاید قمار گنگ تخت نرد باشد

باید بلد باشی چگونه مرگ شاید

در برد دنیا واژه ی برگرد باشد...

ما آدمیتها یمان بی حرف جرم است

وقتی سکوت چشممان سر درد باشد...

۹/۸/۱۳۹۰


 

نوشته شده توسط م: شفیعی در دوشنبه 9 آبان1390 ساعت 11:47 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


      **شانه هایم سلام شانه هایت می رساند**

چقدر شانه هایم خسته ایستاده است

چشمهایم از انتظار ...

******

***         ***         ***

کمی آن طرفتر شبیه خودم

خودش بود و دفتر شبیه خودم

خودش را به دور خودش می کشید

یکی خاک بر سر شبیه خودم

نمی دانم از کی؟ چرا؟ ارث برد

که غم دارد از بر  شبیه خودم  

گران است و خالی از احساس عشق

شده سنگ مر مر شبیه خودم

شبیه من است و شبیه خودش

کسی آن طرفتر شبیه خودم

و روحی که در بسترش می خزد

شبی می زند پر شبیه خودم

***        ***         ***

مادر گفت عاشق نشوم...

من آدمم ...

و آدم هیچ وقت آدم نمی شود ...


 

نوشته شده توسط م: شفیعی در دوشنبه 12 اردیبهشت1390 ساعت 7:42 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


هميشه خالي از خودم بودم... ولي بازم خودم بودم

آه سلام ...

این روزها

سوالهایم  خالی تر از خودم

و خودم بی جوابتر از زبانم ...

....

گذر کن از این منه من. که پشت بودنت عاشق ایستاده ام .

مادر زاد تحملم زیاد است

از سنگ به ارث برده ام  سنگی شوم کال  بمانم

می دانم می فهمی

دروغی می گویم به بزرگی دلت ولی ...

باور کن به شکستن عادت دارم.

من...به اندازه نفسهایت هزاران بار بیشتر شکسته ام

و زمان بهترین مداوا بر زخم شکسته هایم ..

به سه نقطه نمی رسد حرفهایم

ازمن بگذر که زمان هنوز زنده است پلک می زند

و من هنوز  زیر علامت  سوالهایم  کال مانده ام

******         *****           ******

 ۱۳/۰۲/۱۳۹۰بعد از ظهر...

 


 

نوشته شده توسط م: شفیعی در دوشنبه 12 اردیبهشت1390 ساعت 12:50 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


الزایمر

ما آدمها...

هیچ وقت برای دلمان نگهبان خوبی نمی شویم ..

چون به چشمهایمان افسار نمی اندازیم

*************************

و نمی دانم ...

لبانم الزایمر گرفته اند...چقدر بوسه هایت غریبه اند ...

زیر دستپا چگی لبانم

می ترسم ...

از نقاشی آدمکهای سگی

از رنگهائی که هارند.و احساسم را گاز می زنند.

من...

بار دارجنینی از نمی دانمهایتان

و...

از زایمان حاشای بی شرمتان می ترسم.

...

چقدر باید هایتان برنده است ...

زخم خورده ام

زیر سایه ی قانونتان  دلم خون می نوشد...

و بیداری ام لاک خواب زده است...

در لابه لای بستر دانسته هایم .

من آدمم...و آدم ....

می ترسد ...

ذهنم الزایمر گرفته است.

و زبانم نا دانسته می چرخد..

امنیتتان ارزانی چه کسیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینجا سگها ... صاحبانشان را گاز می گیرند.!!!!!!!!!!!!!!!!!

نمی دانم؟؟؟؟؟

سگها هم الزایمر

گرفته اند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...

دیوانه ام ...

باید مواظب عاقلی ام باشم

 

 


 

نوشته شده توسط م: شفیعی در جمعه 26 آذر1389 ساعت 10:44 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


نفست چقدر شبیه...

 

**شاید دیگر هیچ وفت نباشم **

ولی می خوانمتان

...

نفست چقدر شبیه

مردمک چشمم

دودو ...

 ترسیده ای ؟

خسته ای شبیه خودم؟

و هراسان شبیه ثانیه ها

سنگین مثل دقیقه ها

وساعتها را...

  راستی قولهایت را به چه قیمت به عبور زمان فروخته ای؟ !

من هنوز کنار رد پای گذشته ایستاده ام

خودم را به خواب نبودنت  می زنم  و چشمهایم چقدر چرت می زنند ...

میان لالائی حقیقت...

کجای این نبودنها

به بودنم می خندی...

***        ***          ***

روزهای بی قراری کی دیگه یاد میاری

روی کویر قلبم چی کاشتی یادگاری

ببین بین من و تو دیگه چیزی نمونده

هیچ آدم عاقلی از من و تو نخونده

ببین که آسمونم دیگه بارون نداره

تو راه ما کسی نیست زجون مایه بزاره

اتل متل تموم شد بازی بچگی ها

کهنه وفرسوده شد هوای سادگی ها

چه زود تموم عشقها ساده و پوشالی شد

برای ما آدمها قصه جنجالی شد

چه روزگار پستیست عمق نفسهای ما

محرم ما کسی نیست هر چه سریع تر بیا

هر چه میریم یه عمره نمی رسیم به خونه

غصه ی دردامون و چه کس باید بدونه

دلهای پاک و ساده قصه های دروغی

دنیا بگو چه میشه با این همه شلوغی

تو اوج توفان غم خسته میشیم می افتیم

رازدل نگفته به هیچ کسی نگفتیم

این رسم روزگاره که غم رو غم بباره

برای درد ................................

دوستتان دارم با تمام بودنها و نبودنهایتان

مهربانان زمینی...

  این اولین کار م رد قالب ترانه است که سال۱۳۸۵سروده ام ...

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط م: شفیعی در شنبه 2 مرداد1389 ساعت 9:23 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت